X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
جمعه 12 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 08:29 ب.ظ

برایم بگو ، چند فنجان قهوه را باید بنوشم ؟؟

برایم بگو ، چقدر رویا را به هم ببفام ؟؟

برایم بگو ، امسال هنگام سال تحویل چه آرزویی کنم ؟


بگو 


کی انتظار به پایان می رسد، بگو کی تکرارها تمام می شود ؟؟

کی ؟؟

خسته ام پینه های قلبم را ببین ، سیم های آب شده مغزم را ببین ، خسته طاقت شنیدن  سوال ها و جواب های تکراری را ندارم .

خسته ام ، از نیت کردن ها و تفعل زدن ها ، خسته ام از تنها در باران و اشک ریختن ها 


خسته ام

دلم می خواهد ، همچون کودکی خرد سال ، دست احساسم را بگیری و به بازار ببر ی، برای احساسم کفش نو بحری تا بهاز امسال را آنگونه که  هر سال در رویاهایش می کشید، اغاز کند، 

بگذار هفت سین عید  را انگونه که می خواهم بچینم 


تا بکی باید ببافم ؟؟ خسته ام ؟؟

  

می ترسم ، از بیدار شدن ، از سقوط 


محبوب ترین وبلاگ ها