X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
پنج‌شنبه 20 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 02:44 ب.ظ

4 ماه از روزی که تصمیم گرفتم از روزی که تصمیم به رفتن گرفتم میگذره

هیچ کس جز خودم نمی دونه علت رفتنم چی بود ولی به تو میگم شب پره ، رفتم که بتونم پایان رمان زندگیم رو باتو بنویسم 

نمی دونم هنوزم نمی دونم اخر ای رمان چی میشه 

کلی اتفاق خوب تو زندگیم افتاده ولی تو کنارم نیستی 

ولی رفتم که بتونم رمان زندگیم رو تموم کنم ، ولی هنوز نتونستم 

انگار هر پنجشنبه باید یه تصمیم سخت بگیرم 

چیز زیاده نخواستم از خدا فقط دلم می خواست با رفتن توهم پرواز کنی به سمتم و باهم یه فصل تازه از زندگیمون رو شروع کنیم 

حالا من فصل تازه ای شروع کردم و اون خزانی هست بی تو بی امید بهار

محبوب ترین وبلاگ ها