X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
یکشنبه 20 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:50 ب.ظ

کلافه شدم خیلی

امروز تو کلاس فقط به تو فکر می کردم ، تصور بود یا واقعیت نمی دونم ولی حس کردم نفس روحم از بدنم جدا شده ، دلم می خواست کامل بلند شم ولی می ترسیدم 

اخه فراز همیشه میگه تو شیطونی باید مواظبت باشم مار خطرناک نکنی

خوب من فقط دلم برات تنگ شده 

خیلی زیاد دلم می خواست می اومدم پیشت ولی نشد فراز حواسم و پرت می کرد


نمی دونم اگه دستم جسمم و ول می کرد چی میشد ؟ واقعا تا پیش تو میتونستم بیام و بر گردم یا نه؟

می دونی خسته ام خیلی زیاد 

اگه پروازم درست و کامل انجام میشد حتما می رفتم خورشید و ماه رو مثل دو تا فرفره می چرخوندم

تا روزهای باقی مونده زودتر تموم بشه، تا به اخر نمایشنامه خودمون برسم و بهمه ثابت کنم ، گذشت زمانیکه عشق نرسیدن و نرسیدن بود 

حتما یه سر هم به خدا می زدم تا جواب تمام سوال هام رو بده

هرکی دوست داره اسمشو بذاره فضولی ولی من داستان زندگی همه رو می خوندم و انتظار رو از توشون خط می زدم


خسته ام کاش یکی هم انتظار رو از زندگی من حذف می کرد

محبوب ترین وبلاگ ها