X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:01 ب.ظ

بازم دلم گرفته , خداجونی بازهم حرف دارم, آخه گوشی رو پیدا نکردم که به حرفهام گوش بده

انتظار چشمی رو هم ندارم که بیادو دل نوشته من رو بخونه .فقط می نویسم تا قفل لیانم را با دستان قلبم بگشایم و نگاهم را سدی تا سازم تا نامحرمان  رقص بی پایان اشک را در صورتم نبینند.


خداجونی می دونم که صدام رو می شنوی, حتی اگه الانم نه , بالاخره نویت من هم میرسه , بالاخره صف هرچه قدر هم طولانی تموم میشه ولی اگه صدام رو میشنوی نگو که صبر تنها راه هست , نگوکه حتما حکمتی هست . باشه من صبر می کنم فقط با همین کلمه خودم رو دلداری می دم : حتما حمکتی هست , خدایا حکمتت رو بزرگیت رو شکر

حرف هایی توی دلم مونده به سنگینی 28 سال از لحظه ای که فهمیدم هر روزی که اگاهیم بیشتر شد, بیشتر تو غم و غصه له شدم خاطرات مثل یه مرداب یا نه مثل یه دریای طوفانی, یکهو به وجودم هجوم میاره 


خسته ام , از فهمیدن و حرص خوردن, از دردگردن و دست 

خسته ام , از این همه نفرت

خسته ام , از این همه فکر

خسته ام , از این همه دویدن و نرسیدن


خسته ام از فریادسکوت

محبوب ترین وبلاگ ها