X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:42 ب.ظ

بچه که بودیم تو کتاب فارسیمون نوشته شده بود, باز باران با ترانه , با گوهر های فراوان می خورد بر بام حانه

یادم اید روز دیرین ,گردش یک روز شیرین و ....


حالا بازهم بارون میاد 

با حسرت به بارون نگاه می کنی که میشه یالاخره بارون بیاد و من خیال نبافم ؟؟؟

میشه یه روز بارون بیاد و انقدر زیر بارون راه بریم که دیگه هیچ حرفی و سوالی نمونده باشه ؟؟


انقدر تو خیالت غرق میشی , که فراموش می کنی تو ترافیک گیر افتادی , شیشه های ماشینت رو  پایین میکشی و  از قطره های بارون می خوای که باهات حرف بزنن , با عطرشون بغض قلبت رو پاک کنن




محبوب ترین وبلاگ ها