X
تبلیغات
رایتل
دل نوشته
.... به یزدان که گر ما خرد داشتیم، کجا این سرانجام بد داشتیم ....
سه‌شنبه 31 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:37 ب.ظ

امروز از صبح دلم می خواست شب پره کوچولوم رو تو دستام بگیرم و باهاش حرف بزنم

ولی خب نمی شد

سعی کردم تمام روز تو خیالم باهاش حرف بزنم، آخه روزهایی که حرفام و یواشکی در گوشش زمزمه می کنم کنارمه , تازه این طوری غر نمی زنم من رو فراموش کردی چرا جوابم رو ندادی

ولی وقت بلند باهاش حرف می زنم تو مشغولیاااا و خستگی هاش فراموش می کنه که احساسم منتظر بود تا بشنوم ...

.

.

خواب به چشمم نمیاد

اومدم احساسم و با اریرا تقسیم کنم تا بتونم غصه نخورم

به همین سادگی

دلت یه جوری میشه بعد 8 ساعت میشماری تا دلت ارام بگیره و باز دلت یه جوری بشه یه جور خوب

انتظار و انتظار و انتظار

محبوب ترین وبلاگ ها